تبليغاتX
سلامتی
شنبه بیستم مرداد 1386
از پنجره

از پنجره

بر بلند سبز چنار از دور


آفتاب بسته طلایی ها


سایه ها به زمزمه ای خاموش


 در نشیب تند جدایی ها


 در فضای خسته غمی بیدار


مرده در نگاه کلاغ آواز


پیش دیده میله ناهنجار


 پشت پنجره گذر سرباز


 چه غروب بی نفس تنگی


 مژده در غریو کلاغش نیست


 جغد هم گریخته پروازی


در سکوت مرده باغش نیست


جاده خالی از قدم قاصد


دل تپیده منتظر پیغام


 همه خستگی همه سنگینی


آسمان روی چنار آرام

                                                                      

                                                                                               یدالله رویایی


 

نوشته شده توسط محمد در 21:1 | | لینک به این مطلب
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385
قصه ی تنهایی

قصه ی تنهايی

روزی روزگاری بود

روی موجا

دور دور

توی آبهای کبود

 يه دونه شاپری بود

شاپری دلش بهار بود بخدا

سبز و سرخ لاله زار بود به خدا

يه روزی تنگ غروب

که همه اشگای خورشيد

روی آب ولو بودند

شاه پری غمگين و سرد

سرشو روبال نقره ايش گذاشت

آهی از دلش کشيد

گفت آ خدا يکی نيست

سر روی بالش بذارم

از ته دريا براش

تاج مروارید خوشگل بيارم ...

يه هو رعد و برقی شد

بارون گرفت

آسمون سياه می شد سفيد ميشد

شاپری بی اعتنا نشسته بود

آخه کی يه شاپری از رعد و برق ترسيده بود ؟

از تو آسمون يه هو

دستی اومد شونه ی شاپری بغل گرفت

گفت : شاپری تو همه اميد دريای منی

رنگهای نقره ای بالهای تو

رنگ عشق و بودن ماهی دريای منه

دل پر مهر و غزلخونه توئه

که همه سرخی آفتاب منه

اشکی که رو گونه هات می لغزونی

گل اميد منه که داری پر پر می کنی

سر رو دست من بذار شاپرکم

تاج برای من بيار خوشگلکم

من هميشه با تو بودم شاپری

هميشه با تو می مونم شاپری

شماها اسم منو خدا گذاشتيد شاپری

شماها منو چرا تنها گذاشتيد شاپری ؟

نوشته شده توسط محمد در 15:2 | | لینک به این مطلب
یکشنبه نوزدهم آذر 1385
نلرز
نوشته شده توسط محمد در 2:21 | | لینک به این مطلب
چهارشنبه دهم آبان 1385
1:به زبان خودشان 2:نام کوچک
نوشته شده توسط محمد در 23:28 | | لینک به این مطلب
جمعه بیست و چهارم شهریور 1385

خدا

معراج

گفت: آنجا چشمه خورشیدهاست

آسمان روشن تر از نور صفاست

موج اقیانوس جوشان فضاست.

باز من گفتم که : بالاتر کجاست؟

گفت: بالاتر جهانی دیگر است

عالمی کز عالم خاکی جداست

پهن دشتِ آسمان بی انتهاست؛

باز من گفتم که: بالاتر کجاست؟

گفت بالاتر از آنجا راه نیست

زانکه آنجا بارگاه کبریاست

آخرین معراج ما، عرش خداست

باز من گفتم که بالاتر کجاست؟

لحظه ای دردیدگانم خیره شد،

گفت: این اندیشه ای بس نارساست

گفتمش: از دیده شاعر نگر

تا نپنداری که فکر من، خطاست

دورتر از چشمه خورشیدها

برتر از این عالم بی انتها

باز هم بالاتر از عرش خدا

نوشته شده توسط محمد در 13:36 | | لینک به این مطلب
دوشنبه سی ام مرداد 1385
زیبای یک روزه
نوشته شده توسط محمد در 22:41 | | لینک به این مطلب