
از پنجره
بر بلند سبز چنار از دور
آفتاب بسته طلایی ها
سایه ها به زمزمه ای خاموش
در نشیب تند جدایی ها
در فضای خسته غمی بیدار
مرده در نگاه کلاغ آواز
پیش دیده میله ناهنجار
پشت پنجره گذر سرباز
چه غروب بی نفس تنگی
مژده در غریو کلاغش نیست
جغد هم گریخته پروازی
در سکوت مرده باغش نیست
جاده خالی از قدم قاصد
دل تپیده منتظر پیغام
همه خستگی همه سنگینی
آسمان روی چنار آرام
یدالله رویایی

قصه ی تنهايی
روزی روزگاری بود
روی موجا
دور دور
يه دونه شاپری بود
شاپری دلش بهار بود بخدا
سبز و سرخ لاله زار بود به خدا
يه روزی تنگ غروب
که همه اشگای خورشيد
روی آب ولو بودند
شاه پری غمگين و سرد
سرشو روبال نقره ايش گذاشت
آهی از دلش کشيد
گفت آ خدا يکی نيست
سر روی بالش بذارم
از ته دريا براش
تاج مروارید خوشگل بيارم ...
يه هو رعد و برقی شد
بارون گرفت
آسمون سياه می شد سفيد ميشد
شاپری بی اعتنا نشسته بود
آخه کی يه شاپری از رعد و برق ترسيده بود ؟
از تو آسمون يه هو
دستی اومد شونه ی شاپری بغل گرفت
گفت : شاپری تو همه اميد دريای منی
رنگهای نقره ای بالهای تو
رنگ عشق و بودن ماهی دريای منه
دل پر مهر و غزلخونه توئه
که همه سرخی آفتاب منه
اشکی که رو گونه هات می لغزونی
گل اميد منه که داری پر پر می کنی
سر رو دست من بذار شاپرکم
تاج برای من بيار خوشگلکم
من هميشه با تو بودم شاپری
هميشه با تو می مونم شاپری
شماها اسم منو خدا گذاشتيد شاپری
شماها منو چرا تنها گذاشتيد شاپری ؟


خدا
معراج
گفت: آنجا چشمه خورشیدهاست
آسمان روشن تر از نور صفاست
موج اقیانوس جوشان فضاست.
باز من گفتم که : بالاتر کجاست؟
گفت: بالاتر جهانی دیگر است
عالمی کز عالم خاکی جداست
پهن دشتِ آسمان بی انتهاست؛
باز من گفتم که: بالاتر کجاست؟
گفت بالاتر از آنجا راه نیست
زانکه آنجا بارگاه کبریاست
آخرین معراج ما، عرش خداست
باز من گفتم که بالاتر کجاست؟
لحظه ای دردیدگانم خیره شد،
گفت: این اندیشه ای بس نارساست
گفتمش: از دیده شاعر نگر
تا نپنداری که فکر من، خطاست
دورتر از چشمه خورشیدها
برتر از این عالم بی انتها
باز هم بالاتر از عرش خدا



